دعایی که کارش گر‌ه گشایی نبود!

«عزیز»؛ سعید نجفی؛ نشر کتاب نیستان

شاه نشین خاطرات دفتر خیالم، آنهایی‌ست که در خانهٔ مادربزرگم رقم خورده است. خاطراتی جان‌دار و پرررنگ و پویا! از آنهایی که لبخند را مهمان لبت می‌کند و کامت را شیرین و حالت را خوش!

مادر بزرگی که لبخندش منتظر شمارش عکاس نبود. لبخند جزء لاینفک حیاطش بود. برای مهربانی‌هاش، چرتکه نمی‌انداخت. لطفش بی‌حساب و کتاب بود. مادر بزرگم اهل بوتاکس نبود. اما صورتش همچون ضمیرش صاف بود. نه که چین و چروک نداشت. مگر می‌شود غمخوار عده‌ای بود و پیر روزگار نشد. صورتش چین‌های ریز و درشت از بازی روزگار زیاد داشت. ولی مهربانیش، همه را پوشانده بود. من که خدا شاهد است، فقط دست‌های بخشنده و لبخند ملیح و زلف آویخته و گیس حنابسته‌اش را به یاد دارم. خطوط چهره‌اش را نه! ولی تجربه‌هایش را چرا! او در من زندگی می‌‌کند! گاهی، شعرهایی که می‌خواند، زمزمه می‌کنم و انگار می‌بینمش، که سحر، سر سجاده نشسته، آیینهٔ سادهٔ گرد کوچکش را درآورده، و چند تار مویی که از مقنعه بیرون افتاده را، با حوصله، به داخل هدایت می‌کند و لبخندی به من می‌زند و دعاگونه می‌گوید: خدا حاجت دلتو برآورده کنه!

دعایش این بار نیز مانند همیشه گرفت. من به حاجت آن روز دلم رسیدم. ولی، ای کاش بود و برای بقیهٔ خواسته‌هایم هم دعا می‌کرد. گرچه می‌‌دانم هست! آه که چقدر جایش خالیست … . 

عزیز را نوشتم، که به جوان‌ها بگویم، قدر سالمندان را بدانند. به بزرگترها بگویم با جوانها نجنگند و بسازند و به خودم، یادآوری کنم، که چقدر دلم برای مادربزرگی که حالا فقط یاد و خاطراتش مانده، تنگ شده است … .

نوشتم تا بگویم گاهی تقدیر بر خلاف برنامه‌ای که برای خود ترسیم نموده‌ایم همچون مهمان ناخوانده وارد می‌شود. در این مواقع نباید بی‌تابی نمود و البته که بی‌فایده است. بلکه باید با شکیبایی با آن مواجه شد و اگر قابل حل است هنرمندانه حلش کرد و اگر نیست با صبر تحملش نمود که عزیز اینگونه بود. 

نوشتم که بگویم اگر در روابط از حد و مرز ها به بهانهٔ عشق و عاشقی عبور کردیم بدانیم این عشق پایدار نمی‌ماند. 

در ضمن داستان به اهمیت و نقش راستی و درستی در سرنوشت، به ویژه زندگی مشترک پرداخته‌ام. و به این نکته اشاره کرده‌ام که اگر حرف‌ها با چاشنی مهر همراه شود در ذهن و قلب دیگران حک می‌‌شود و ماندگار می‌‌گردد. 

از روی علاقهٔ شخصی و باز براساس همان خاطراتی که شرح دادم، روی برپایی مراسمات مذهبی و رسوم آیینی همچون برپایی روضه و نذری خانگی تأکید و تکیه کرده‌ام. 

چون خیر و برکت این آیین را، سال‌ها از نزدیک دیده و عمیقاً لمس کرده‌ام. رد پای نذر را بنا بر رشتهٔ تحصیلی و تحقیقاتم، در فرق و ادیان مختلف دیده‌ام و بعضی اَشکالش را می‌‌پسندم. نذر غرس نهال را بسیار دوست دارم و زیاد کاشته‌ام. اما داستان نذری‌های خانگی چیز دیگری‌ست. نه به خاطر عطر و طعم غذایش که با همه جا فرق دارد. البته که دارد. اما شک ندارم، جرقه‌های آتش زیر دیگ نذری عزیزم بود که به دلم سرایت کرد و من را، به مجالس و محافل اهل بیت، گره زد. 

همیشه کارش گره گشایی بود. اما از صمیم قلب دعا می‌کرد، این گره هیچ وقت وا نشود. کاش وا نشود … .

عزیز من پنج سالی‌ست که این سرا را ترک کرده. ولی در قلب من، و همهٔ کسانی که طعم مهربانیش را چشیده‌اند، زندگی می‌کند. 

این رمان شباهت زیادی به زندگی مادربزرگم ندارد. اما عزیز در آن حضور دارد. عاشقانه‌هایی‌ست که در سایهٔ تجربیات یک پیرزن خوش مشرب، پا می‌گیرد و شکوفه می‌دهد. انگیزهٔ نوشتنش، یادآوری وجود ارزشمند بزرگترها و نقش محوری و مهم آن‌هاست. 

بنا به تجربیاتی که طی گذر از دوران جوانی، به واسطهٔ حضور همیشگی، در موسسهٔ فرهنگی _ مذهبی که با دوستان اداره می‌کنیم و در کنار قشر جوان و نوجوان به دست آمده فهمیدم، یکی از بدترین اتفاقاتی که در یک جامعه رقم می‌‌خورد، شکاف بین نسل‌هاست. مشکلی که سبب می‌شود، نسل گذشته به جوان و نوجوان ناامیدانه بنگرد و نسل جدید به بزرگترها، گاهی نگاه تمسخرآمیز داشته باشد. نمی‌دانم این شکاف مختص جامعهٔ ماست یا در همه جای دهکدهٔ جهانی اوضاع به همین منوال است. اما شک ندارم، همان‌طور که هر سازه، برای دوام و بقا، محتاج پی و بنیان قویست، ساختن جامعه‌ای سالم هم، با حذف حضور قشر سالمند در خانواده ممکن نیست. عزیزِ داستان ما، به نوعی حلقهٔ وصل است و خط مشی خودش را دارد. گوشِ خوبی برای شنیدن دارد. مستقیم نصیحت نمی‌کند. ولی بی‌تفاوت نیست و تلنگرهایی که می‌زند، نکته سنجانه و راهگشاست … 

عمدهٔ داستان در اوخر دههٔ نود، در تهران اتفاق می‌‌افتد. گرچه گهگاه به گذشته و مناطق دیگری چون دماوند، نیز سری می‌‌زند. عزیز به همراه نوه‌اش فواد، که مادر خود را چندی است از دست داده و چون پدرش ازدواج مجدد نموده، نمی‌تواند دیگری را در جای مادرش ببیند، در خانه‌ای دو طبقه ساکن است. مستأجرهای جدید این خانه، چهار دختر دانشجو از مناطق مختلف هستند که یکی از آنها کم کم، به فؤاد دل می‌بندد. علاقه‌ای که یک طرفه نیست و خیلی زود از طرف دیگر نیز پیگیری می‌شود. ولی درست در همان ابتدای امر، دخترک می‌فهمد که دچار بیماری خاصی شده، اما بر اثر نابینایی حاصل از عشق، و ترس از کف دادن معشوق، آن را کتمان می‌‌کند و قصه دچار چالش شده و شکل دیگری پیدا می‌کند …

داستان با اتفاقات روزمره‌ای که در زندگی همهٔ ما رخ می‌دهد، پیش می‌رود. دلبستگی‌هایی که شکل می‌گیرد. ریشه می‌دواند. گل می‌کند و گاه، اسیر پژمردگی می‌شود … 

ادبیات داستان محاوره‌ایست و از منظر افراد مختلف روایت می‌شود و دیالوگ‌ها داستان را پیش می‌برند … 

بنده سالهاست که در حوزهٔ علوم انسانی فعالیت داشته و در حیطهٔ معارف و الهیات مطالعات وتألیفاتی دارم، و به لحاظ تحصیلات آکادمیک، کارشناس ارشد رشتهٔ ادیان و عرفان هستم. 

این اثر، نخستین اثر داستانی یا رمان من است که انتشارات وزین نیستان، قبول زحمت کرده و آن را در کنار آثار فاخر خود، چاپ و به محضر علاقه‌مندان به مطالعه و کتاب، عرضه نموده است. طبیعی است که طفل نوپا و ناپختهٔ قلمم، تا رسیدن به پختگی مطلوب، مسیری دور و دراز در پیش دارد. پس پیشاپیش بابت کم و کاستی ها عذر تقصیر مرا پذیرا باشید. امید آنکه عزیز، سزاوار نگاه نوازش‌گر شما باشد. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.