یاد ایام!

«تهران خیابان آ شیخ هادی» (نامه‌های شاملو به ع پاشایی)؛ احمد شاملو؛ نشر چشمه

   امروز دنگم گرفت مثل آن قدیم قدیما برایتان نامه‌ای بنویسم. مثل آن گذشته‌ها، قلم در اطرافی بچرخانم. 

  الغرض، چندی پیش به عادت همیشگی رفتم کتابفروشی جلگه، از آن عباس آقا. کتابی چشمم را گرفت. با عنوان «تهران، خیابان شیخ هادی»؛ شامل نامه‌های احمد شاملو به ع. پاشایی از آمریکا. دیروز و امروز تماما خم بودم روی آن. چندان که دیسکم عود کرد. اول بار که نگاهش کردم در و پیکرش چندان گیرا نبود. کمی این پا و آن پا کردم تا این که به خودم بقبولانم با نگاهم دستی بر سر و رویش بکشم. راستش، دو سه نامه آغازین را که خواندم چندان جذبم نکرد. اما کمی جلوتر که رفتم امیدوار شدم. آن وقت بود که به جد نشستم پایش؛ رفتم به اقتناص سطر. 

   همینطور که به شتاب پیش می‌رفتم عبارتی ساده مثل برق مرا گرفت. آن عبارت ساده این بود: «و اما مقدمهٔ کتاب کوچه- مدینه گفتی و کردی کبابم.» واقعاً مدینه‌ای است این مقدمه‌‌نویسی کتاب؛ آن هم کتابی چون «کوچه»! مقدمه‌نویسی جان نویسنده را می‌گیرد، بس که جان‌گیر است و جانستان. کتاب‌نویسی یک طرف، مقدمه‌نویسی یک طرف! با این که می‌دانم مقدمه را باید سر آخر نوشت. دادار نیز انسان را ابتدا تن داد، سرآخر سر داد! به عبارتی، پس از آنکه «تن»نوشت، آنگاه «سر»نوشت! 

   کتاب را با آن اندام دیلاقی‌اش از مقدمه‌اش می‌شناسند. مقدمهٔ تب‌دار کتاب را می‌سوزاند؛ چندان که خوانده نمی‌شود. وای به حال کتابی که مقدمه‌اش ناچسب باشد. به مصداق آن ضرب‌المثل معروف: «ماهی از سر گنده گردد، نی ز دُم.» مقدمهٔ کتاب مثل سرلوحه است که به طور خلاصه در یک یا چند صفحه بیان شده و بر پیشانی کتاب می‌آید.

   دوستی دارم بسیار کتاب‌خوان. حافظه‌اش عجیب است. هوشی دارد سرشار. کمتر کتاب مطرحی است که نخوانده باشد. کافی است نام کتابی برده شود. کفگیر در چنتهٔ اطلاعاتش می‌کند می‌خواباند بیخ گوش‌ات؛ کفگیر پشت کفگیر؛ چندان که سیمافور حیرت‌ات سیخ شود. جوان که بودم، خیلی جوان، روزی در خلوت، راز این معما را از او جویا شدم. می‌گفت: «مقدمه»‌خوانم. «سرکتاب» می‌خوانم و نه «ته‌کتاب»! آن زمان جوان بودم، آنچنان که باید نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. حالا که دوران اشعثی‌ام را می‌نویسانم تازه می‌فهمم که چه رازی در پشت آن گفته‌اش نهفته داشت. 

   راستش، کتاب که می‌نویسم برای نوشتن مقدمه ماتم می‌گیرم؛ ماتم عظمی! ناجوانمردانه حجم فشرده‌ای از وسواس به من هجوم می‌آورد. پنداری دماوند را می‌خواهم صعود کنم؛ آن هم در چلهٔ زمستان؛ در موسم باد و بوران! گاه چندین ماه داده‌هایم را می‌تکانم تا تحفه‌ای برای نوشتن مقدمه پیدا کنم. و حالا به وضوح می‌فهمم که ماتعلق «فتبارک» در آیهٔ شریفهٔ به «سر» برمی‌گردد و نه به «تن». یعنی به همان مقدمه و نه ذی‌المقدمه. 

   مقدمه نقش سنگ‌نبشته‌ها را بازی می‌کند بر سر قبور مردگان. غث و سمین قبور را می‌شناساند. بیخود نیست که اسکندر در فتوحات اول کاری که می‌کرد به قبرستان می‌رفت و از هیئت قبور، شهرِ مفتوح را می‌شناخت. زهی به آن یادداشت‌های ابن بطوطه از سنگ‌‌نبشته‌های قبور بخارا که در غارت کفار هند به یغما رفت. و ایضاً بیخود نیست که بزرگانی، مقدمهٔ پاره‌ای از کتاب‌های خود را در مجلدی جداگانه به چاپ می‌رسانند. باستانی پاریزی کتابی دارد به همین نام: «جامع المقدمات». نجف دریابندری نیز کتابی دارد تحت این عنوان: «از این لحاظ»، و… 

   زیاده درازنویسی کردم. عذرخواهم. به سیاق نامه‌ها، به اهل خانه سلام برسان. منتظر نامه‌ات می‌مانم. جویای احوالم.

  روزی از روزهای مهر ۱۴۰۰. سال کرونا  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.