یك متن در حاشیه كلان‌شهر

دیدار با محمدعلی موحد؛ به بهانه نود و هشتمین سال تولدش

شمال شرقی كلان‌شهر تهران را كه عبور می‌كنی پس از گذر از اولین سینه‌كش كوه‌ لواسانات، كوچه پس‌كوچه‌هایی را می‌بینی كه سبكی مدرن از شهرسازی را به تصویر می‌كشند. آبادی كه در چهره شهر می‌توان دید. كوچه پس‌كوچه‌هایی كه روزگارانی نه چندان دور هیچگاه بویی از مدرنیسم نمی‌داد؛ هر گوشه‌ای از خاكش باغی از گیلاس و آلبالو را به نمایش می‌نهاد كه به فصلش چشم‌نواز رهگذران در حاشیه این کلان­شهر می‌شد. امروزه اما در این آبادی شهرنما خانه‌هایی خودنمایی می‌كنند كه در پاره‌ای سردرش چونان سردر موزه‌هاست؛ سردرهایی بلند و پهن كه در یك نظر چشم‌ها را می‌نوازد.

صبح یکی از روزهای زمستانِ دهه نود شوق دیدار از نام‌آور عرصه قلم در صنعت نفت مرا به یكی از آن خانه‌ها ‌كشاند؛ خانه استاد دکتر محمدعلی موحد، محقق و ادیب برجسته صنعت نفت و صاحب آثار فراوان و ارزشمندی همچون: «خواب آشفته نفت»، «مقالات شمس تبریزی»، «چهار مقاله درباره آزادی»، «در هوای حق و عدالت»، «گفته­ها و ناگفته­ها»، «در کشاکش دین و دولت»، «حق و سوء استفاده از آن»، و… .

خانه و صاحب خانه از چشم‌نوازی چیزی كم نداشت. بیشتر، این صاحب خانه بود كه چونان متنی سرشار از علم و ادب و آمیخته به تواضع در حاشیه كلان‌شهر تهران چشم‌های عاشقان را می‌نواخت و گام­های استوار را به سمت و سوی خود می­کشاند.

دیدار از این سرمایه فرهنگی به اتفاق دو تن از دوستان دانشور و روزنامه‌نگارم؛ آقایان علی دهباشی و سیروس علی‌نژاد انجام گرفت. هنگام ورود ما، استاد در گوشه‌ای از كتابخانه شخصی خود مشغول وارسی اسناد تاریخی نفت بود. خم شده بود و لابلای کارتن­ها عقب سندی می­‌گشت. این اسناد به دوره كنسرسیوم نفت مربوط می­‌شد. سیروس علی‌نژاد به نگارنده اشاره كرد اسناد نفت را برای مصاحبه آماده می‌كند. استاد میهمانان را كه دید دست از كار كشید و از جای برخاست و در نقش میزبان خوشآمد گفت. با راهنمایی استاد در قسمت فوقانی سالن پذیرایی بر روی یك دست مبل راحتی جایی برای نشستن اختیار كردیم. جویای حالش شدیم. با صدایی آرام ‌گفت: «به گونه‌ای اوقات را می‌گذرانم. گریزی نیست. شكایتی ندارم.» از خودش سخت گله‌مند بود كه نتوانسته است در شب بزرگداشت كیكاووس جهانداری، نویسنده و مترجم فقید ادبیات آلمانی شركت كند. با نهایت تاثر و اندوه می‌گفت: «من خیلی مهمل و ملعون هستم. از خودم بدم می‌آید. چرا نتوانستم در ختم این بزرگ مرد شركت كنم. آنهم آدمی كه در این روزگار شرش به تو نمی‌رسد… .» پیرمرد اصلا خودش را از این بابت نمی‌بخشید.

در هر موضوعی كه بر زبان جمع می‌نشست چیزی برای گفتن داشت. حافظه‌اش سر خط بود. چندان بویی از كهنسالی نمی‌داد. شخصیت‌ها را با ذكر خاطرات یاد می‌كرد و با توصیفاتی ارج می‌­نهاد. فهرستی از بزرگان را كه سال‌ها رخ در نقاب خاك كشیده‌اند با اسم و رسم بر زبان می‌آورد. از محمد صالح ابوسعیدی، عبدالحسین علی‌آبادی، باقر مستوفی، بیژن جلالی و فروغ فرخزاد گرفته تا جلال آل احمد، مهرداد مهرین، منوچهر بزرگمهر و زریاب خویی همه را با ذكر خاطره‌‌ای یاد می‌كرد. اصرار داشت مجلس نكوداشت عباس زریاب خویی را در زادگاه او برگزار كنند تا در میان نسل جوان خوی این شخصیت شناخته گردد. از فروغ فرخزاد گفت كه وقتی می‌خواستیم در صنعت نفت استخدامش كنیم هیچ مدرك تحصیلی نداشت. سخن از ابراهیم گلستان كه رفت زبان به تحسین و تمجیدش گشود. او را اعجوبه‌ای معرفی كرد كه در هر حرفه‌ای كاركشته است. نخوانده همه چیز می‌داند. می‌گفت هنوز هم گهگاه با من تماس تلفنی دارد. مدام در سودای دیدار است و مرا به میهمانی خود فرامی‌خواند تا یک هفته­ای به قول خود تیمارم کند. از نیما یوشیج به بزرگی یاد كرد و كتاب ایرج پارسی‌نژاد را در مورد این شخصیت ستود.

در اثنای گفتگو، بحث از روزنامه­نگاری و روزنامه‌نگاران گذشته به میان كشیده شد كه استاد چندان روی خوشی به آنها نداشت. می‌گفت نباید گذشته را بت كرد و برهمه چیز آن مهر تایید نهاد. روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران امروز را قویتر از دیروز به‌شمار می‌آورد؛ موضوعی كه فی‌المجلس نسبتا معركه آراء شد و نهایتا با چاشنی شوخی و خنده پایان گرفت.

در این دیدار در اغتنام فرصت، یك جلد كتاب «نفت و قلم» شامل نام­آوران عرصه قلم در صنعت نفت ایران که به قلم این نگارنده در سال 1389 انتشار یافت به رسم یادبود تقدیم استاد داشتم. با وجود گذشت سال‌ها از چاپ كتاب، دکتر موحد اطلاعی از آن نداشت؛ آنهم در شرایطی که نخستین شخصیت صاحب قلم صنعت نفت به ایشان اختصاص داشت. پس از دریافت کتاب با چشمانی کنجکاو نظری گذرا بر فهرست آن افكند و اسامی نامبرده شده را از نظر گذراند. لحظاتی بعد کتاب را بست، خطاب به نگارنده خرده گرفت: «چرا در این كتاب یادی از افراد صاحب قلم دیگر نشده است که سال­ها در صنعت نفت خاک خورده­اند و آنان نیز در زمره مفاخر قلم در این صنعت به شمار می­آیند؟ امثال: باقر مستوفی، محمود فخر داعی، بیژن جلالی، امیرحسین جهانبگلو و…، و چرا پیرامون هر شخصیت كوتاه برگزار شده است؟ درباره هر یك از شخصیت‌ها می‌طلبد كه كتابی مستقل سامان دهی.» استاد از سر فروتنی نام خود را از این فهرست خارج کرده بود. اصرار داشت آستین‌ها را بزن بالا و در پیرامون هر یك از این شخصیت‌های فرهنگی كتابی مستقل بنویس. ارزش پرداختن دارد.

در برابر اصرارهای استاد کم آوردم. پاسخ درخوری نداشتم، الا اینکه یادآور شوم اگر کوتاه برگزار شده به دلیل محدود بودن دامنه موضوع یعنی ارتباط «نفت» و «قلم» بوده است. این پاسخ ایشان را قانع نمی­کرد؛ همچنان بر نظر خود ابرام می­ورزید. راستش، اصرارهای استاد به گونه­ای وسوسه‌ام می‌كرد. درواقع آن وسوسه، بعدها سلسله­جنبان ذهنی نگارنده برای تدوین کتاب «منوچهر بزرگمهر» یکی از مفاخر صنعت نفت و از پیشروان نهضت ترجمه متون فلسفی و پرچمدار فلسفه تحلیلی در ایران بود که در سال 1395 از سوی نشر کویر به چاپ رسید.

خطاب به علی دهباشی كه برای رتق و فتق مجله بخارا مدام گوشی همراهش فعال بود و مصرف داروهای كورتونی باد به اندامش انداخته بود به زبان خودمانی و با خنده و شوخی ‌می­گفت: «طاغوت اكبر» و «نمرود زمان»! به وی سفارش می‌كرد: «زیاده به خودت سخت نگیر. كمی هم به فكر سلامتی‌ات باش. قدری به خودت استراحت بده. تا کی می­خواهی به خودت فشار بیاوری؟» پاسخ دهباشی فقط لبخند بود.

در آن طرف سالن پذیرایی دو تابلوی نقاشی از تمثال دكتر موحد چشم می‌نواخت. یكی از آن دو چهره استاد را در حالتی مصمم و استوار به تصویر می‌كشید و آن دیگری بی‌رمق و اندكی گریان نشان می‌داد. تصویر دومی كمی توی ذوق می‌زد. چندان پسند جمع نیآمد. هرچند استاد تا حدی خلاف جمع نظر داشت. دكتر موحد می‌گفت آن اولی كاری است از یکی از نقاشان چیره­دست آذربایجانی. نقاش قابلی است. اینجا بود كه یادی از هوشنگ پزشك‌نیا، نقاش نوگرای صنعت نفت در سال‌های همكاری در روابط عمومی نفت آبادان هم به میان آمد و خاطراتی از او بر زبان استاد رفت.

پایان‌بخش این دیدار چند قطعه عكس بود كه به رسم یادگاری گرفته شد. خانه استاد را كه ترك كردیم ساعت 30/12 ظهر یكشنبه بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.