رمان بِرکشیدن سیلی بر گونه  است!

«بار ِ باران»؛ سعیدتشکری؛ کتاب نیستان

من “‌‌‌پروتو تیپ”‌‌‌ نویسم. “‌‌‌بارِباران”‌‌‌  رمانی پروتوتیپیِ از زندگی “‌‌‌گوهر شاد بیگم”‌‌‌ ملکه‌‌‌یِ  ایلخانی و قوام الدینِ  شیرازی معمار ِ ارجمند  شیرازی است . اما “‌‌‌پروتوتویپ”‌‌‌  در رمان کار کردش چیست؟ به تحقیق  خانم شیریندخت دقیقیان در”‌‌‌ کتاب ِ  منشاِ شخصیت در ادبیات داستانی”‌‌‌ شانزده نوع است. اما خارج از نظریه این کتاب، پیش‌‌‌فرض ِ من  شکسپیر است. او پیش از نمایشنامه نویس بودنش، پدید آورنده‌‌‌ی یک “‌‌‌پرو توییپ نویس “‌‌‌ است.  “‌‌‌بودن یا  نبودن در هملت”‌‌‌  دقیقا چکیده ی ِ همین نظریه است. “‌‌‌عطاردر تذکره الاولیا”‌‌‌ یک لحن ٍ پرو‌توتیپ دارد. عطار است که قصه می نویسد. قصه هر که رابنویسد. لحن ِ داستانی اش یکی است. باور  شدن های داستانی ِ  نویسنده آیا در “‌‌‌بار ِ باران”‌‌‌ آیا رآلیسم ِ شهودی  است یا فن ِ روایت؟  دقیقا مصداق ِ “‌‌‌ شکسپیر و عطار”‌‌‌ به عنوان آموزگاران  من مطرح هستند و پیشنهاد های آنان به درام و ادبیات.

“‌‌‌بار ِ باران”‌‌‌ نخستین رمان من هست  که در “‌‌‌کتاب نیستان”‌‌‌در دهه هشتاد منتشر شد . من و  جناب آقای سید  علی شجاعی، در همان زمان ،  ساعت ها در باره جدانویسی در  متن ، گرافیک  هر صفحه بحث کردیم. من از”‌‌‌ نقاشی ِ در  وزن ِ”‌‌‌ کلمات و قطع ِ دوربین در مکالمه و پردازش های  درون کتاب حرف زدم ، ایشان صمیمانه شنید، شکل ِ نوشتن ِ این گونه رمان را باور کرد.معماری ِ رمان، در شکل ِ نگارش رمان اتفاق می افتد.  پرونده های تاریخی  در  دورانِ  قرن ِ شانزدهم ِ ویکتوریایی، در اختیار شکسپیر قرار می گیرد ، چیزی به نام”‌‌‌ فن ِ گفتن و دیدن”‌‌‌،برایِ  “‌‌‌شکل ِ نوشتنِ “‌‌‌ من را به شکسپیر می رساند. عطار هم، زندگی ِ عارفان را  ، دستمایه ی ِ  کارِ  منثور و نه منظوم ِ خود قرار می دهد. پروتیپ سازی هنری و ادبی ، اساس کار من در رمان بارِ باران است. قدمی که سخت بود اثباتش.  تیترِ  تاریخ، با فقدانِ ارزش های گزارشی  رسیده از “‌‌‌حافظ ابرو”‌‌‌تاریخ نویس ِ مدیحه گوی ِ دوران ِ ایلخانیان.  که اساسا فاقد بُعد ِ استناد رمانتیک  است،  حافظ ابرو، نه بیهقی در تاریخ بیهقی  است و نه خواجه نظام الملک در سیاستنامه . ذات ِ من درام نویسی است و به تعریف “‌‌‌مارگریت دوراس”‌‌‌ در رمان نویسی سخت پایبندم. شالوده ی ِ این نوع نوشتن  از  ترکیب سه کانسپت بدست  می آید”‌‌‌تصویر از سینما . دیالوگ از نمایشنامه. پیرنگ از رمان”‌‌‌. اکنون با این تعریف  بارِباران گزارش تاریخی نیست. اصلا رمان تاریخی هم نیست. پرتوتیپ معنایش هم در اینجا شکل می گیرد. پروتوتیپ وانهادن شخصیت ِ رمان نویس به عنوان ِ یک کاراکتر در درون ِ”‌‌‌ رمان “‌‌‌ است. “‌‌‌راوی همان نویسنده”‌‌‌ است ! هومر  در آنطرف و  فردوسی در این طرف، پدر قصه هایِ حماسی اند. همه ی ماهم ،  هرجا توانسته ایم  از این دو ، برداشت کرده ایم. یک مخزن ِ تمام نشدنی! پیکاسو ،  تابلویی  منحصر به فرد به نام ِ “‌‌‌گوئر نیکا”‌‌‌ دارد .مگر در گوئرنیکا ما با تصویرِ  عکاسی شده از جنایت رو به رو نیستیم؟ اما فحوای ِ نقاشی دقیقا هیتلر و ژنرال فرانکو است. آن هم در تابلویی که هیچ عینیتی از اصل ِ دو شخصیت اخذ و  طرح نشده است.

انتخاب زبان و بیان ِ هنری ِ هنرمند ، ورای ِ هر رویداد تاریخی است. هیچ مورخ ‌و منتقدِ  هنرهای ِ تجسمی هم به آن ایراد وارد نکرده است.‌چون به قول  ِ”‌‌‌ هربرت  ریُود ،تابلوی ِ بزرگ پیکاسو ساختمانی است نثار ِ ویرانی ،‌فریادی است نثار رسوایی و دهشت”‌‌‌حال با این تعریف. من در رمان بار ِ باران هم چنان که در مکتوب ِ نخستش در متن کتاب  نوشتم ، ورود به یک سیستم ادبی هنری است. که پله ی نخستین آن در اولین رمانم ارایه شد و در رمان های دیگرم هم ،  تا کنون ارایه شده.بحثِ “‌‌‌قصه و رمان”‌‌‌ را در همین جا پی می‌گیرم. من قصه نویس نیستم و رمان نویسم.قصه تخدیر است بی نزاع. رمان بِرکشیدن سیلی بر گونه  است. تحول ِ قصه و تیتر ِ تاریخی، در رمان به  یک نوسازی و نوزایی مبدل می شود.‌ که فقط  توسط ِ “‌‌‌رمان نویس”‌‌‌ صورت می گیرد.تعجب ندارد که نویسندگان ِ قدیمی وقتی دیدند بهترین رخدادها توسط شاعران ِ بزرگ سروده شده ‌ دیگر نتوانستند در باره ی ِ آن رخداد چیزی بنویسند. اما قرن بیستم ، قرن ِ واژگونی “‌‌‌کُهن  الگوها و پیرنگ سازی “‌‌‌ادبی هنری  بر مبنای  ِ اقتباس  های “‌‌‌غلط خوان”‌‌‌ است. اما “‌‌‌غلط خوانی”‌‌‌ چیست؟همان اصل پروتوتیپ نویسی  است.”‌‌‌ راوی همان نویسنده “‌‌‌است. هر اثری از این دست چون بار ِ باران ازهمین گونه است. گونه های مثالی ِ من بسیار است “‌‌‌آرکادیا از دست آورده‌ های دن کیشوت ِ سروانتس و خودبینی سانچو”‌‌‌ که درست مثل ِ یک نقاشی است. می توان گفت ، که قهرمان های من از عالمی دیگرند.   زندانی دریک قلعه ی اَموات  بوده اند که من زنده شان کردم. تاریخ خشک مغز و رمان اکتیویته است  قصه ها ، آدم های  نامحتمل هستند، در رمان  است که محتمل می شوند. رستم ِ فردوسی نامحتمل است.هم‌چنان که پُرومته  و اُدیب شهریار. کار نوول نویس   و رُمَنس نویس همین است. رمان ، قصه نمی گوید ،‌داستان می گوید. ملوریک بودن نثر و وقایع ، سمفونی وار است.فن ِ روایت دارد. چون پدید آورنده دارد.

همه نویسندگان ِ واقعی ، سلسله ی ِ روایت را تا آنجا که میسر است و توان دارند از عنصر گفتگو آکنده اند. “‌‌‌گلد اسمیت”‌‌‌می گوید فقط برای رمان است که طرح و نمودارٍ حرکت دارد. من این رمان را هجده سال پیش نوشتم.اما تئوری من در رمان نویسی هم چنان همین است. “‌‌‌مینی مال”‌‌‌ ساختن ِ”‌‌‌ اتمسفر”‌‌‌ در باند ِ جغرافیا و نه مُطول گویی ِ توصیف، حال با این توضیحات میرسم به نمودار شخصیت های درون رمان. تیمور مسلمان زیاد کُشته است، بیمار می شود . پس می رود کافرکُشی کند تا از بیماری خلاصی یابد. او “‌‌‌خدای خانه”‌‌‌ ی سمرقند را ویران می کند و می‌گوید مگر”‌‌‌ خدا خانه “‌‌‌دارد؟ بعد برای خودش”‌‌‌ خدای خانه”‌‌‌ می سازد. این روایت ِ من است. تیر در چله می گذارد و برپیشانی کاتب کتاب خدا می اندازد، کاتب تکان نمی خورد. تیر بر تنه ی ِ درخت می نشیند. تیمور  اما متعجب می‌شود که چه نیرویی مرد ِ کاتب را  دراین حال به بی ترسی می رساند. این. روایت.  ِ من است. مسابقه ی اسب سواری انجام می شود، تیمور می خواهد برای پسرش شاهرخ زنی نو  بگیرد،   در مسابقه “‌‌‌ گوهر شاد  بیگم”‌‌‌  برنده می شود. این روایت ِ  نو است.حذف ِ هرچه از تاریخ است ، جایش را روایت نو و زیست ِ “‌‌‌دراماتیک خوانی”‌‌‌ می نشیند.‌غلط خوانی ، زدودنِ اشتباهات ِ “‌‌‌ حافظ ابرو”‌‌‌ است. مگر در گزارشش  او چه نوشته است؟ روایت تیمو‌ر  به قلم  او‌چنین آمده است “‌‌‌خداوند تعالی دانا جهانشاه تیمور بلند مرتبه را  عاقل وکامل بیافرید، تا  او،  تا مملکت اسلام ضبط کند به سبب آن مردمان، آن مملکت دولتمند بگردند و  گشته اند. سلطان روشن رأی و دانا وکامل خردمندتر و از همه اسلامیان عالیتر بوده و به امر خداوند ـ تعالی ـ تعظیم و اطاعت به جای آورده و در کار او عزت  نمود…”‌‌‌خوب آیا این روش ِ نگاه به تیمورِ‌ تموچین، خارج از مَدح و ثنا، می تواند مبنا  در”‌‌‌ پیرنگ ِ رمان”‌‌‌ تاثیر گذارباشد؟

“‌‌‌مجمع التواریخ”‌‌‌ ِ او پر از عنایتِ خاصه است شاهرخ سلطان تیموری  صاحب زوجه های بسیار است که گوهرشاد و سه زن مانده از  برادرانِِ کُشته اش، همسران ِ رسمی او هستند. “‌‌‌بایسنغر میرزا  و ابراهیم میرزا”‌‌‌، دو تبارزاده ی کاتب وصاحبان قرآن ِ تیموری، در روایت ِ او ، باده خور ، همیشه  خراب ِ  ِ خَمر  و یا خُمار هستند. دو برادر  که حتی تنی هم نیستند. یکی ابراهیم میرزا  فرزند “‌‌‌عمر شیخ”‌‌‌ برادر کُشته شده ی شاهرخ  و “‌‌‌طوطی بیگم”‌‌‌ همسر  اوست،دیگری بایسنغر میرزا فرزند شاهرخ و‌گوهرشاد بیگم است. جالب که هردو هم سال ِ هم هستندو به عنوان برادران ِ هم ، نه پسر عموی هم خوانده می شوند!حال مشخص می شود چرا من اینها را برادران هم ، در  رمانم نامیده ام.. من “‌‌‌غلط خوانی”‌‌‌ کردم. از این دست معجولات بسیار است. مثل نرفتن گوهرشاد بیگم،  در افتتاح مسجد ِ گوهرشاد! ترور شاهرخ در حرم رضوی توسط “‌‌‌حروفیان “‌‌‌که همین شاهزادگان لایعقل می روند حروفیان را می یابند! در صورتیکه بایسنغر ، در روایت ِ”‌‌‌ حافظ ابرو “‌‌‌شاهزاده ای مجنون و بیماراست، و مورد سوئ ظن ِ شاهرخ  است، که در روایت اصیل ی که در دانشنامه ی تاریخ ایران کمبریج ، اثر “‌‌‌کلیفورد آدموندبازورث، جان اندرو بویل”‌‌‌  اززندگی ایلخانیان  می آید  این گوهر شاد بیگم  است که مظنون رادر  کاروانسرایی می یابد و ماجرا را به نفعِ بایسنغر ، پسرش فیصله می دهد. سلطنت ِ شاهرخ به دلیل هنرمند زیستن ِ این دو شاهزاده پایان می یابد ، گوهرشاد بیگم  درشب ِ نوزدهم رمضان در نود سالگی  به دست نوادگان ِ شاهرخ ، شَقه می شود.پس سلطان بایقرا از کجا می آید، امیر علیشیر نوایی ، وزیر فرهیخته اوچه می کند؟ “‌‌‌مکتب ِ بزرگِ  خراسان”‌‌‌  چطور در زمان آنها پی ریزی می شود.‌ غلط خوانی من در نگارش رمانِِ بارِ باران  بسیار است. رمان نویس ، کوشش بسیار می کند تا “‌‌‌قهرمانان نو”‌‌‌ بوجود بیاورد. این از نوع نوشتن، در زیست نامه ی چگونگی ها . حرف دیگری می ماند که به  هماهنگی”‌‌‌ فرم و‌محتوا”‌‌‌ می رسد! هیچ نویسنده ای خارج از”‌‌‌ ساختارِ”‌‌‌ ذهنی دانشی  و “‌‌‌خاستگاهِ “‌‌‌اقلیمی  خود نمی تواند اثری بنویسد، حتی در پنهانکارانه ترین شکل ِ خود ، حتی با نام  مستعار، هم نمی تواند، این بُردار شخصیتش را  پنهان سازد. برای من که”‌‌‌ زاده ی ِ  خراسانم”‌‌‌، تحصیل کرده دانشگاه تهران در “‌‌‌هنرهای زیبای دانشگاه تهران”‌‌‌ هستم و بسیاری از رویدادهای هنری ادبی من در شهر خودم رقم نخورده است.

دو اصل همیشه پیش رویم است.‌اقلیمی که درون ِ آن به بار نشسته ام.که یکی تولد شناسنامه ای من است و دیگری  تربیت هنری من است. برای من اقلیمِ خراسان و بویژه زیست نامه ی معرفتی ام ، در اتصال ِ  به حضرت رضا (ع) در اولویت موضوعی ام است. اما تربیت هنری ام مرا به سمت “‌‌‌فرمِِ ساخت مَند و معاصر جهانی”‌‌‌ می برد. رفتار توده وار و نگارشِ  غیرِ  فاخر ، به اصطلاح  پرهیز از “‌‌‌دلی نویسی “‌‌‌ در من به سمت ِ تاثیر گفتمانی با رویکردِ ِ ادبیات و هنر جهانی می برد.معنای حرفم خیلی ساده است. من باقصه هایِ عامیانه، به شدت مشکل دارم و به “‌‌‌داستان ، رمُنس، رمان”‌‌‌ سخت باورمندم. امکان ندارد دوره مطالعاتی ام نسبت به”‌‌‌ ادبیات و هنر”‌‌‌ دچار پیشین خوانی  و گذشته گُزین باشم . آنچه را در دیروز ها  خوانده‌ام،  به همان دیروز هم واگذار کرده ام.  روزآمدی مساله ی بسیار جدی برای من است. ساحت ِ ساختارهای ِ   نوین در داستان نویسی اعتقادِ کامل  دارم. به شبه تئوری  های وطنی هم سخت منتقد هستم. “‌‌‌خرقه “‌‌‌ندارم و”‌‌‌ زیر سلطه ی هیچکس “‌‌‌هم نیستم.  جمله‌ی ِ “‌‌‌ گفت به زیر سلطه ی من در آیید تا خردمند بنامتان”‌‌‌اصلا با من سازگار نیست. “‌‌‌نیستان برای من یک دانشگاه”‌‌‌ است. که وظایف ِ  دانشگاه های ادبی و یک”‌‌‌ کمپانی نشر”‌‌‌  را تواما به دوش می کشد. کشف ِ نویسندگان ، برگزاری کارگاه های داستان نویسی ، آکادمی داستانِ نیستان  در قبل از کرونا، پشتیبانی از آثاری ِ ویژه مند تیوریک  با درک ِ جذب آثاری از هنر و ادبیات با مضامین “‌‌‌ملی و جهانی”‌‌‌ است .

نمونه ی گوهر مندش در  چاپ ِ مجموعه ی   آثار مسابقه ی ِ  جهانی ِ”‌‌‌اُ، هنری”‌‌‌ است. فقط  یک نگاه به فهرستِ آثار منتشر شده یک ساله ی اخیر هم گواهش است. اکنون نویسنده ای چون من که عضوی  از این خانواده ی بزرگ ِ نیستان   هستم ، نمی توانم نسبت به رویدادهایِ جهانی‌، از اقلیمِ ملی ام  جدا باشم . رمان “‌‌‌ بار باران”‌‌‌  نیز خارج از این موضوع نیست. شخصیت”‌‌‌ گوهر شاد بیگم”‌‌‌ نخستین بار  تبدیل به یک اثر ِ رمانتیک شد. اقلیم مند با جوهره ی پیشینه ی ِ رمان نویسی در”‌‌‌ مکتب  ِ رمان  خراسان”‌‌‌ مایه مند شد. هر توضیحی در باره ی مکتب های ایرانی ، نیازمند باور داشتن آن است ، اینکه باورمان چقدر بُن مایه دارد ، می‌شود هم پشتیبانی کرد و هم منتقدش بود. در نقدش بگویم هم چنان که مکتب های “‌‌‌ تولستوی ، فاکنر ، جویس، هوگو، داستایفسکی و….”‌‌‌  نه “‌‌‌ سبک”‌‌‌  بسیاری دیگروجود دارند.  در پیوستِ چنین  نظراتی، باید در پایان از دل مشغولی این مکتب بگویم که “‌‌‌مکتب داستان خراسان”‌‌‌ چیست ، چه چیستی دارد؟”‌‌‌امین مألوف”‌‌‌ در جایی از کتاب”‌‌‌ هویت های مرگبارِ “‌‌‌ خود گفته است”‌‌‌اگر بینوایان نبود ، کسی کلیسای نُتردام را نمی شناخت، اگر داستایفسکی نبود، خیابان های پطرزبورگ‌ به یاد کسی نبود”‌‌‌ این یک مشقِ معاصر برای  اقلیم  سازی ، با”‌‌‌ پرو توتیپِ داستانی ِ ملی”‌‌‌ است . پس وقتی  درباره “‌‌‌مکتب خراسان”‌‌‌  ونه “‌‌‌ سبک”‌‌‌ صحبت می کنم،  ارائه پیشینه ی خراسانی و ایرانی از این مکتب ضروری است، پس بهتر  است خط روشنی میان “‌‌‌مکتب و سبک “‌‌‌ بگذاریم. واقعیت این است که ما هربار درباره”‌‌‌ مکتب”‌‌‌ حرف می زنیم فکر می کنیم مکتب همان “‌‌‌سبک”‌‌‌ است، در حالی که”‌‌‌ مکتب و سبک”‌‌‌ تعاریف کاملا مجزا و کارکردهای متفاوتی دارند.”‌‌‌ مکتب یاLiterary school”‌‌‌  به معنی مجموعه‌‌‌ای از سنت‌ ها، هنجار ها، اندیشه‌ ها، نظریه‌ ها و ویژگی‌هاست که به دلایل اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی در دوره‌ای خاص در حوزه های مختلفِ هنریِ یک یا چند کشور نمود پیدا می‌کند. به بیان دیگر هربار هنرمند با نگاهی ویژه مند و جهان بینی متفاوت، دست به خلق اثر هنری بزند، نگاه ویژه او یک سبک است. به بیانی موجزتر می توان گفت_”‌‌‌ مکتب یک جریان”‌‌‌ است و سبک یک”‌‌‌ جهان بینی”‌‌‌.بارِ  باران رهیافت ِ چنین نگاهی در ادبیات است. که هجده سال پیش نوشته شد. اکنون چاپ دومش  جلوی روی شماست. امید که مقبول اُفتد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.